تبلیغات
بلوچكاره (قوم کوچ) - هفتاد سال پیش در گابریك
 
بلوچكاره (قوم کوچ)
سلام بر بلوچکاره های: جیرفت، بارز، رودبارزمین، کهنوج، منوجان، نودژ، رودان، رودخانه، میناب؛ سیریک، سندرک، بشاگرد، جاسک، بندرعباس
درباره وبلاگ


قوم بلوچكاره یكی از اقوام اصیل آریایی هستند كه تاریخی پراز فراز و نشیبی داشته ، در گذشته قوم بلوچكاره را قوم كوچ خطاب می كردند ، این قوم در جنوب كرمان ، شرق هرمزگان و غرب بلوچستان ساكن هستند . بنا به نوشته های حكیم فردوسی این قوم قبل از حكومت سلسله كیانیان در همین منطقه ساكن بودند و در تمام جنگ ها از ایران دفاع كردن و هرگز برای حكومت خون كسی را پایمال نكردند .
پس گُستهم اشکش تیز گوش / که با زور و دل بود و با مغز وهوش
یکی گرز دار از نژاد همای / به راهی که جُستیش بودی بپای
سپاهش ز گُردان کوچ و بلوچ / سگالیده جنگ و برآورده خوچ
کسی در جهان پشت ایشان ندید / برهنه یک انگشت ایشان ندید
درفشی برآورده پیکر پلنگ / همی از درفشش ببارید جنگ ...
نگه کرد کیخسرو از پشت پیل / بدید آن سپه را زده بر دو میل
پسند آمدش سخت و کرد آفرین / بدان بخت بیدار و فرّخ نگین

مدیر وبلاگ : امید باغانی بلوچكاره
شنبه 2 بهمن 1395 :: نویسنده : شیردل سالاری

nahi
ناهی
نویسنده: جمشید خانیان

دم دمای غروب هفتاد سال پیش دورگرد غریبی وارد روستای گابریك می‌شود. گابریك نزدیك جاسك است، در استان هرمزگان. اولین كسی كه او را می‌بیند. دده بمباسی است، زنی سیاه‌پوست، از نژاد سیاه‌پوستانی كه به آنها سیاه بمباسی می‌گویند. مرد دوره‌گرد با خودش وسایل زیادی آورده. مثل شانه پلاستیكی؛ آینه و مهمتر از همه عینك، كه خودش به آن آینك می‌گوید و همین عینك قیافه‌اش را در بدو ورود، عجیب و غریب كرده. اما او همراه خودش چیز دیگر هم دارد. یك دختربچه كه وقتی او را در ساحل پیدا می‌كند درست مثل یك ماهی است كه از آب افتاده باشد بیرون. او را به دده بمباسی می‌دهد. دده بمباسی هم از خدا خواسته، دختربچه را قبول می‌كند. چون كه تنهاست؛ چون كه جز دو تا بز و یك سگ و چند تا مرغ و خروس كس دیگری را ندارد. بیشتر مردم ده هم كه با او خوب نیستند و تهمت دزدی به او زده‌اند. اما از همان آغاز مخالفت با ناهی شروع می‌شود. این پرنگ ماهیگیر است كه همان ابتدا می‌گوید: «موندن این بچه تو گابریك خوش‌یمن نیست.»2 اما دده بمباسی به حرف پرنگ ماهیگیر گوش نمی‌كند. بچه را به خانه می‌برد و اسمش را به پیشنهاد مرد دوره‌گرد ناهی می‌گذارد. اما مخالفت با ماندن ناهی ادامه پیدا می‌كند و وقتی سال بعد و سالهای بعدتر بارانی نمی‌بارد، گناه آن را به گردن ناهی می‌اندازند. ریش‌سفیدان به دده بمباسی می‌گویند یا بچه را از ده بیرون كند یا خودش هم همراهش برود. اما دده بمباسی به حرفشان گوش نمی‌كند. مردم كه خیرسری و لجاجت او را می‌بینند، دست به كار می‌شوند. آنها می‌گویند خانه دده بمباسی لانه شیطان است كه یا باید سنگ باران كرد و یا آتش زد، كه راه دوم را برمی‌گزیند.
روستایی گابریك هفتاد سال پیش؛ روستایی كوچك است. آنها خبر دور و بر خود را ندارند و نمی‌‌داند كه چگونه همه چیز در شهرهای اطراف در حال تغییر است. مرد دوره‌گرد وقتی وارد ده می‌شود می‌گوید: «مثلاً همین لیوان گلی؛ اون طرفا، تو شهر، دیگه كسی لیوان گلی نمی‌ذاره كنار جهله كه آب بریزه توش. لیوان پلاستیكی افتاده دست مردم؛ سرخ، زرد، آبی، از همه رنگ. یا همین جهله؛ جك جاشو گرفته؛ جك. شما این چیزا رو نمی‌دونین؛ اما پلاستیك عین یك فیل داره همه چیز رو می‌خوره.»3 آنها عقاید خاص خود را دارند؛ عقایدی كه آمیخته با وهم و خرافات است. چشمش به آسمان است و اگر بارانی نبارد، علت را در گناه افراد و یا بدقدمی دیگران می‌دانند. زندگی آنها با خرافات عجین شده و همین خرافات است كه شكل‌دهنده نوع زندگی‌شان است. معلوم است كه در چنین جامعه‌ای هر چیزی كه تازه و نو باشد آنها را به وحشت می‌اندازد. ناهی هم این طوری است. دختری كه موهای بلند دارد و رنگ چشمانش آبی است. آیا او یك موجود عجیب و غریب و یك جن دریایی است؟
مردم این طوری فكر می‌كنند و گناه نباریدن باران را به گردن این دختر می‌اندازند. اما می‌تواند اینطوری نباشد. می‌تواند نشان چیزهای تازه باشد كه مردم ده از دیدنش جا می‌خورند و چون اطلاع درستی ندارند، این طوری قضاوت می‌كنند. حكایت آنها حكایت دده بمباسی هست كه وقتی برای اولین بار خود را در آینه‌ای كه مرد دوره‌گرد داده، می‌بیند، به وحشت می‌افتد، چون تا به حال چهره‌اش را در بركه چاشی دیده كه زلال نیست و خوب نشان نمی‌دهد.
از نظر دده بمباسی مردم این روستا، مردمی هستند كه سرشت آدمیزاد ندارند و شیطون رفته زیر پوستشان. اما همه این طوری نیستند. مثل بابا شهر كه وقتی ریش‌سفیدان ده تصمیم می‌گیرند ناهی را از ده بیرون كنند، می‌گوید: «خدایش، من از عاقبت این كار می‌ترسم. شما هم بترسید. این چیزا كه می‌گین نه فرمون خداس، نه با عقل آدمیزاد جور درمی‌آد.»4
دهیر هم به زنش فرنگیس می‌گوید:«خشكسالی و نباریدن بارون حكایت امروز و دیروز این سرزمین نیست. این بچه هیچ گناهی نداره.»5
همین دهیر در هنگامه‌ای كه مردم خانه دده بمباسی را آتش زده‌اند و هر آن ممكن است دده بمباسی و ناهی و مرغ و خروس و دو تا بز در آتش بسوزند، قدم جلو می‌گذارد و آنها را نجات می‌دهد. از نظر او این مردم جماعتی هستند كه دین و ایمانشان را با مشتی وهم عوض كرده‌اند و نكته اساسی در داستان همین است.
نویسنده در تصویركردن روستایی كه اسیر مشتی خرافات بیهوده شده‌اند، موفق است. فضاسازی‌هایش در خدمت داستان است و در نشان دادن زندگی مردم گابریك در گذشته دور با توانایی كامل عمل كرده و این نشان می‌دهد كه شناخت كافی از محیطی كه درباره آن نوشته، دارد. نثر داستان مثل بقیه كارهای نویسنده روان و صیقل خورده است و در این كتاب كاملاً در خدمت توصیف آدم‌ها و محیط زندگی‌شان. از دیگر محسنات كتاب می‌توان به استفاده درست نویسنده از عناصری كه در محیط روستا حضور دارند، اشاره كرد. مشخص‌ترین این عناصر باد سهیلی است. بادی كه همه جا حضور دارد. گاه هو می‌كشد و از این طرف به آن طرف می‌رود و گاه با جلبیل زن‌ها بازی می‌كند. همین باد است كه در آغاز داستان مرد دوره‌گرد را مثل خار و خسكی به ده گابریك می‌آورد، تا داستان ناهی آغاز شود.
1ـ صفحه 5 کتاب 2ـ صفحه 18 کتاب 3ـ صفحه 11 کتاب 4ـ صفحه 40 کتاب 5ـ صفحه 46 کتاب
جعفر توزنده

(از این مطلب 132 مرتبه بازدید شده است . تعداد بازدید امروز 1)

http://www.hodhod.ir/%d9%87%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%be%db%8c%d8%b4-%d8%af%d8%b1-%da%af%d8%a7%d8%a8%d8%b1%db%8c%d9%83/




نوع مطلب : مرکز و شرق هرمزگان، جغرافیا و فرهنگ منطقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جیمی نت